شعر.....داستان
شعر
۱
هنوز
یادم نرفته است
چشمی
که می چکید
لبخندی
که می شکست
سکوتی که
بر شاخ و برگ درختان
نشسته بود
پرندگان بی آشیان
هنوزسرگردان
هنوزهم
گیسوی دختران
پریشان
بدست باد
رها افتاده است
هنوز
2
خودم را
هرگز نخواهم بخشید
بخاطر درختانی
که سبز
آسما نی
که آبی
کوه هایی
که استوار
موج هایی
که سرکش
لبهایی
که سرخ
که گرم
که ...
بخاطرهمه...
وهمه چیز
که....
که تصور
یا نقاشی کرده ام
نه نخواهم بخشید
نمیشود هم
جذر
نوشته جهانگیر دشتی زاده
نرم نرمک میبارید برماسه ودریا ، حس لطیفی که بر پهنه اندیشه نیز شنیده میشد...درخود مانده چه تفاوتی بود مرا ...هرگز راضی نمیشدم ...کویری پر تفکر تفیده وخشک ...پر از تشنگی... پر عطش ...اگر دریا اگر آسمان ، در من فرو میریخت ومیبارید سیراب نمیشدم ...در خود بی محابا تبخیر میشدم و میخواستم .. میخواستم تمام پوست وتنم را بیامیزم با سرشار ترین محبت ،بازیبا ترین لبخند...میخواستم همه ماهیان را دعوت کنم به ضیافت فلسفه ای که بیقرارمرا، تکمیل کرده بود...میخواستم چنگ در چنگ خرچنگهای بزرگ و کوچک بغلتم ، حتا اگر به این جدال، در خانه سخت وتنگ حلزون مرده ای لغزیده باشم..
سوار میشد ، برهم ودرهم، آبی ونیلی ،لاجوردی وبنفش، سیاه وسفید موج..موج های سرکش، موج های بی رمق، موجهای جوان ،موج های کهن سال وپیر....... هنوز یکی نیامده ، دیگری بردوشش سوار،میجهید، میپرید...تند وپر شهوت در هم فرو می رفتند...سینه به سینه می ساییدند، وسینه درآغوش...آغوشی، کف آلوده به کیف..گرم وساده ویک دل ، بی دلهره، مستانه درهم پاشیده.. بی اختیاری محض ..
اندیشه من بریده، پریده بود میان موج،لای پنهان رنگ هایی که ، زلال مرا در خود ساده میکردند، مثل زنبق، مثل شیشه .. مثل الماسی هزار سویه ...شفاف ، روشن ، روان وجاری ... من جاری میشدم در انتهای زهدان دریای بی تکلف ،در استدلال جزری نا متعارف که از قطره آغازینم ، نیز کوچکترم کرده بود. سیل ماهیان کوچک،بیشمار قطره های مرا حباب میکردند ...بیشمار عبور میکردند میجویدند، می چریدند ،نهفته وبیدار مرا .... زنگار های مرا آب برده بود... وجودی قدم زنان ،کنار ساحل میباخت،چون شبنمی به سحر آب، ...می باختم ومیبردم ... وچه سرخوش در کیش مات زمان ، مهره هایم فرو میرخت ...ماهیت وجوبی ام شکل دیگری میافت ...خود باخته ، دل باخته می شدم ...یافته میشدم در زیبا انتقامی که دل از من میگرفت... میان دریا پراکنده میشد ، یاخته های تنی بی ترکیب . در تندیس آدمیتم تطهیر میشدم ، به سیل هجوم دشنه هایی نامحسوس.. دریا حضور گستاخانه مرا ، میان قطره حلقه خود ،جشن میگرفت..لبی به نرمی آب ، دهان گشوده ، میبلعید تراکم سنگین هزار ساله مرا در خلائی بی شتاب.. بر پر وپای لخت ونحیفم بوسه مینواخت و یک موسیقی ، شگفت انگیز مو یرگهای دو چشمم را به مضراب میگرفت .. دریا آسمان مرا احساس ...مرا فریاد میزد ، پرسان و بوسه زنان.. سترگ تر از هر صخره ای ،پژواک زخمی نعره ام ، میان انکسار هر موج شنیده میشد..فوج فوج پرندگان سفید در آسمان چرخ میزدند،خیا ل عقا ب کرده انگار ، که دل از سینه پریده بود در هوا بی هوا.. گاهی به شکل کمان به زه کشیده ، کشیده میشدند..یکی به ناگاه میجهید ، نگاه مرا نشانه کرد می پرید..طعم تلخ وبوی غریبانه ، شام ،شامه را بر آنان سیاه تقطیر کرده.... که شهامت فرود یا به منقار کشیدن ماهیان ،در غریزه آشکارشان آشکارا شکسته بود...
اغواگری اما،کالبدی بیروح بر ساحل میکشاند و به سیمای سماب گونه آب، سایه می نشاند..مردی بی امید،از سر در ماندگی ،زخم هایش را با تصور ، با خیال مرهم مینهاد..خون از دل ،خونابه از دیده میچکاند ، نهایتی در غوغای کرکننده سکوت.
حالا باید ...حالا باید وهمین حال وحالا... حالا من نفوذ میکنم ...نفوذ در نفسهای یک ماهی...حالا منجمد میشوم در خطوط بی ربط ساحل ،ساحلی که لگد مال همه بوده بود... حالا در اعماق دریا ، آواز نهنگی را میان گلو ، مرتعش میکنم ... در فواره اش بالا میزنم ...حالا خیال از چهار بند تنم گریزان..
روح بی استخوان ونازکم را در بازوان اختا پوسی ، فرو میدهم ...میچسبد ستاره در یایی بر پیشانی ام ..حالا میان خزه های یشمی، سبز میشوم ...مونس میشوم
سرخوش رهیده ، از آب بیرون میزنم ..میلغزم بر گرده موجها ، که در خنکای باران آرام گرفته اند..همه چیز یکباره رنگ بنفش تیره ای به خود میگیرد،حتا پرندگان ، که آغاز شب را باور نکرده اند.. شبستانی از جنگل ودامون ، برسرم خیمه میزند..بانگ چکاوک وقمری ، بانگ ستاره وناهید، بانگ مهر وماه از پس ابرهای خاکستری شنیده ....... ..بانگی که به بودش،مهر بود ونبود زمین ، شکسته میشود.. غریو رعد ...به برق خنجری که آسمان را پاره ، به گوشم ترانه میشود. من فرو افتاده ، بر صخره ای ، در خود خمیده ....غرق و غرقآ ب..غراب سینه شکسته ...شکسته شکسته دل بر گل نشسته است.. انگشتانم دوره میشود ، بر تن سفید سیگار ویکتو ریا...که از بسته سیاهش، بیرون کشیده ام ..آتش میکنم دود ازلابه لای قطره های سمج باران بالا می رود.. :جهان سردت نیست!؟ صخره را دور می زند می آید روبرویم می ایستد :جهان با تو ام ...مرا میبینی !؟تو که در خیالت همه چیز را میتوانی تصورکنی ، مرا هم تصور کن.. به چشمانش زل میزنم ، موهایش را پریشان روی شانه رها کرده ..باد تو فنده می لرزد در چین دامنش.. :با این سکوت چه گلی به سرت میخواهی بزنی جهان!؟هی فکر میکنی ، هی سیگار میکشی ، فکر قلبت را هم بکن ، فکر دلت!..میشود مرا از خیالت بیرون کنی ...تا نخواهم اینهمه آواره ات شوم ...حرف بزن دارم ذله میشوم!؟ ...
میگویم تو کیستی !؟ ...خم میشود سنگریزه ای بر میدارد توی آب می اندازد ... : چه فرقی میکند..آشفته ای مثل خودت ...اما انکار نمیکنم ...تنها با تو میتوانم متفاوت بودنم را عادی کنم..تو ساحره ای ...هرگز نخواسته ام که از طبیعتت بگریزم.. افسونگری که بی گزند استخوانم میان بازویش، خرد میشوم ...مفهومی که هیچ زنی آرزویش را جرات نکرده است..! من نمیخواهم تنها به صرف تنم زندگیم جولان شود...نمیخواهم ..میدانی ..
مرد به آسمان چشم دوخته ..شهابی میجهد ودر آنی به دریا می افتد ، در انتهای خط نیلی افق ..لبان زن در سکوت به هم فشرده میشوم ، چشمانش رد نگاه مرد را دنبال میکند... :جهان با من بیا ... دامن بر میچیند واز صخره پایین میخزد ...مرد بی اراده به دنبالش روان میشود .. قدم تند میکند میرسد به فاصله ای که موهای پریشان زن بر صورتش شلاق میزند وعطری که شهوت تمام وجودش را به سخره میگیرد.میتواند آواز آرام ومحزونش را بشنود..واژه های نا اشنا..نه صدا ..نه مویسقی ..... ..نه لهجه نه زبانش را میدانست ،اما طعم و نشئگی عظیم، در مذاق رگهایش، چشیده میشد ..احساس نمیکرد که بر ماسه ها قدم بر می دارد.که میان آسمان بود...در مه غلیظی از جاودانگی فرو رفته بود.. به خودش نگاه کرد ، خودش نبود ، زنی در او راه میرفت ..در او جوشنده غل میزد..
زن سینه جلو انداخته هر لحظه بیشتراز ساحل فاصله میگرفت..افتاده در کوره راهی که میان نخلستان پیچ میخورد ...نخل های سر به آسمان کشیده ، که گاهی یک پرنده وحشی ، از میان شاخ وبرگشان ، هراسیده میپرید ..
:اینجا را میشناسی ؟؟ جیر جیرک ها بیشه ونیزارها را روی سرشان گذاشته بودند..
: با تو بودم جهان ، اینجا را میشناسی؟؟
مرد سیگاری گیراند :نمیدانم ...خودم هم نمی دانم کجا هستم ...به کجا میروم ...اما دارد یادم می آید ...آره ..آره ...خیلی عجیب است.. انگار سالهاست که اینجا را میشناسم ...سالهاست که ... زن بازویش را فشرد وجمله اش را تکمیل کرد : سالهاست که اینجا را دوست دارم و زندگی کرده ام .... : راستی ما به کجا میرویم !؟ :راه زیادی باقی نمانده ...ودوباره آوازش را سر داد.. وقتی از تپه بالا رفتند هردو نفس تازه کردند . :آن سیاهی را میبینی؟ :کدام را؟! : چطور نمیبینی ...کلبه ای که بادستهای ....
بوی پونه وشبدر، هوا را عطر افشانی میکرد .. در بروی پاشنه چرخید ..هردو داخل شدند ..تا ریکی فضا کلبه را پر کرده بود .. :تو مرا میبینی؟؟ ...صدای زن بود : نه نمیبینم ..!.. :اما من تورا میبینم ..وقتی تورا حس میکنم ، یعنی خوب میبینمت ، اینطور نیست عزیزم؟ :نمی دانم شاید...حالا کجایی؟! صدای زن را پشت سرش شنید: کافیست رویت را برگردانی ، کنار شانه ات... : اینجا چراغی ندارد؟ زن صدایش را مردانه کرد: دی شیخ با چراغ گشت همی گرد شهر ، کز دیو ودد ملولم انسانم آرزوست ... اگر مرا آدم فرض کرده ای میتوانی پیدایم کنی
... وخنده اش را سر داد.......: چراغ وروشنایی به چه دردت میخورد...اینجا بی چراغ باید پیدا شوی وگرنه بی گم کرده، ره میروی.. مرد کور مال کورمال به جستجو پرداخت ...تنه بریده درختی به دستهایش خورد ...روی آن نشست .. :تو میتوانی هر جور دلت بخواهد مرا تصور کنی ...ببین تاریکی تو را محدود نمیکند..!...میخواهی باز هم برایت آواز بخوانم ...آوازی میان باران ...هنوز هم باران می آید صدایش را میشنوی؟؟... دریک لحظه فضای کلبه به نور کمرنگی روشن شد ...نزدیک ونزدیکتر آمد ، فانوس را روی میز چوبی گذاشت...روبروی مرد نشست ... : ما ادمها هیچوقت نتوانسته ایم حتا قسمتی از دلمان را بیرون بریزیم ...برای من فرقی نمی کند که از کجا پیدا شده ای ...ولی خیلی راحت میتوانم نترسیده باشم ، از مردی که هیچکس تحمل یک دقیقه اش را نمیکند ..شاهد جنون بازی های تو بوده ام ...هر وقت تو دیوانه میشوی من سرمست میشوم ..لازم نیست حرفی بزنی ، از نگاهت می خوانم ...از سکوت مدام تو... دلم گرفته جهان ...جوابم را که ندای ...اما میخواهم بخوانم ...اگر نخوانم می پوسم می میرم .. آرام بر خاست...چگور کهنه بدیوار آویخته بودرا برداشت ...شروع به نواختن کرد ...به نواختن ، وخواندن شعر سپیدی که به آواز میان شبی سیاه رها میشد: از خیالت بالا میزنم که بریزم که بیایم خزیده شوم روی شانه ات مار خوش خط وخال بر تنت پیچده میشود حالا که ساز مرا آغاز کرده ای آوازی میان باران موهایت را همیشه آشفته میکند ...... مرد دیگر چیزی نمیشنید ...دهان زن را تماشا ، وزن مردمک چشمان او را بر نرمی لبانش احساس...............گرم وبرشته میسوخت گلوی خشک شده اش ...گدازه های دو آتشفشان در هم افروخته ....حالا چشمان مرد همه چیز را میدید حتا مویرگهای نازک زن را ... سطرهای فروریخته از سطح کلبه بالا می آمد...دلش میخواست از روی کنده بر می خاست ، تمام کلمه های را میچید،ردیف میکرد...نوشته های نخوانده وننوشته ...خمره هایی که نا خوانده آمده بود.طفیلی عشق را..!! انگشتان باریک وکشیده اش بر دوسیم چگور زخم وزخمه میکشید ، به نازی که از حد از مرز مرد عبورکرده بود... او میشنید اما نمی دانست چیستی آنچه را که در او دانسته میشد...که خودش را در هاله شعر ، واله وشیدا از یاد برده بود.. مردبی اختیار مثل تشنه ای که کوزه از ساقی میرباید، هجوم می برد ، دفی میان خورجین چرمی بیرون میکشد ....صدای دف و صدای چگور و باران ... میزد ومی کوبید بر پوست، به هر چه تمامترعقده های دل ، به زخم های دهان باز کرده ، انگار می خواهد حسرتهایش را همین امشب، فروریزد ...که میان گلوی سالها متراکم شده ...گیر کرده، چون خاری بر نای وناله اش ...چنان که از بیخ جان ، ریش ریشه حنجره، صدای گوزن تیر خورده ای بیرون میزند..سم به زمین میکوبد ، نعره به آسمان....که نه ...که نیست هرچه هست ..که بر بالاترین نقطه جهان ایستاده وتنها خودش میخواهدکه بیافتاد ، بریزد،و پاشیده شود.... فکر میکند.. فکر میکند ومی افتد...فکر میکند ومیریزد...فکر میکند وپاشیده میشود،در بیقرار جذری که اورا، از نقطه آغازینش نیز کوچکتر کرده است...
زن نشسته بروی کنده درخت ...یک دست به زیر چانه زده ، دست دیگرش را روی زانو گذاشته....طرح اولیه را زده ، رنگها را ترکیب میکنم ..رنگ خاکستری کلبه ..رنگ های زرد ، سرخ، نارنجی ...درهم تنیده ...او لبخند میزد ..او مرا نگاه میکرد ..مرا که سیاه چشمانش را.. مرا که طناز، تنش را ...مرا که افسوس تنگ دهانش را ...مرا که ...که همه اورا بر داشته وبر تابلو می ریختم همه اورا سراسیمه .. سیگاری روشن میکنم ودوباره پشت سه پایه می ایستام ..در فاصله ای که او نشسته ، ذراتش برخواسته ، در دود ونور پیچ میخورد..دستهایم کرخت شده . :راستی جهان ، تو از مرگ می ترسی؟ قلم مو، بر برجستگی لبانش عناب میریزد... :آره ...چون آرزوهایم دست نخورده باقی مانده اند، میترسم .. : چه آرزویی داشتی ؟ :آرزو!؟..آرزو که زندگی میکردم.. :مگر نکرده ای!؟ : نه زندگی نکرده ام ...زنده زنده مرده ام .. : ولی من مرگ را دوست دارم ، ترجیح میدهم میمردم وتاجی از گل یاس بر سرم مینهادی ..در لباس سفیدی از حریر ...وتابوتی از چوب آبنوس..تاریکخانه ای که بخور وصندل در آن دود میکنند..مرده وآرمیده باشم .. :اما من زندگی را دوست دارم ...اینکه تمام نفسها را دویده ...تمام لب ها را بوسیده ..تمام صدا هارا شنیده ...تمام ...تمام ...تمام .. . مرا نگاه میکرد ، لبریز،پرغوغا ...نگاه !!..پیاله ای ، ار غنون ..هاله ای بنفش ...در من کهکشانی از شهاب وستاره میریخت ومیریخت ومی آویخت تار های کشنده را ...میریخت تریاق ، شهد شکر شوکران ..میریخت شرنگ ...میریخت وتب دارمرا شعله میکشید ...گونه اش ، لبانش...گداخته میریخت! ...او اخگر ...او آتشکده بودو من!؟ ....و من زرتشت.. آتش بود ومرا میکشید به مجمرش ...کنجکاو، که به گرد گرم گردابش بگردم، وگرد شوم به خاکسترش ، پنهان ! ...
گفت به کجایم رسیده ای ! کجایم را نقاشی کرده ای؟ گفتم جهان میان چشمانت گیر کرده است ....لبخند زد ومن زیر لبم زمزمه افتادکه:مرا چشمیست خون افشان زدست آن کمان ابرو ...جهان بس فتنه خواهد شد از این چشم از آن ابرو.... به ناز نفس از سینه رها کرد،دست بر آبشارسیاه مو ها، کشید :جهان میخواهم بدانم ، تشنه ام .باید خلاص شوم..میخواهم ریشه گذشته را بسوزانم ...هر چه ریشه عبث ..بیهوده را، که بر جانمان پیوند زده اند..میخواهم خودم را پاک کنم ..دوباره بنویسم ..دوباره کتابت کنم ..ازاین خانه وسرا ..از این سود وسودا..از این زن ...از این مرد وزن بودن ...از این ترتیب و تزویج ..ترکیب..خسته شدم ...میخواهم زیبا ...فریبا باشم ..
مرد از پشت سه پایه بر میخیزد ، کار را تمام کرده ..سیگاری روشن میکند.. :آه عزیزم چه میدانی ...چه ..که حتا تصور ...خیال تو ...برای هر مردی جنون محض بود ..وتنها من میتوانم همیشه تورا احساس ..تصور کنم ..چگونگی این ادراک نه دانش نه هنر نه فلسفه است ...درد نهفته ایست...نهفته دردی که همه را میسازدو چهره پنهان میدارد..حالا هر که در شرایط ما بوده تنگ در آغوش میکشیدند،هم را ..وهمین برایشان کافی ...همین وهمین ...اما من تورا برای یک لبخند ساعتها تماشا ...تفاوت است!..تفاوت که مثل دیگران نیستی....این حجم اشتیاق ، برای تصرف آرامشی است که در جان ما گسترده است ...تفاوت ...اشتیاق ...تصرف ..،. مثل شوق تصرف هوا، برای نفس ...ریه هر آدمی یک جور قابلیت دارد..ما به هوای آدمیان عادت نکرده ایم، هر چند آدمیم...از سرنیاز ودرد واشتیاق ...نمیدانم ...با این تفاوت ، با این نیاز واشتیاق چه میشود کرد،که میان کلبه ای سرد ونمور؟..چه میشود کرد که میان این جزیره ..سر از همه چیز پیچیده ، سر پیچیده ...بی عنان ...افسار بریده ، تمام بیابان را تاخت میزنم ...شیهه میکشم..سم می کوبانم ...چه میشود.. اینهمه سیگار میکشم ..در دود ودر خیال، دود میشوم ...چه میشود اینگونه که، تسخیرت میکنم ..تسخیرم میکنی ..چه میشود هرشب وهر شب ...هرشب تفاوت ومتفاوت تر میشویم ...چه میشود هرشب ...هر شب، بیشه ...جنگل ، آسمان دهان وا میکند..چه میشود کرد،.هرشب میان دریا غرق ، بلعیده میشوم..چه فرق میکندنسبتم به کجای زمین ختم میشود..دیگران از من چه تصوری را مفهوم .........چه طعمی را چشیده ، چه عطری را بلغور میکنند...چه تفاوت دارد ...که از دیوانه بودنم هرگز نترسیده . ..فقط اورا چون دختر باکره ای از چشم هیز آدمیان پنهان کرده ام ..نه خشنودم ...ونه مغرور ...از این احوال ...تنها میخواهم ، که خودم باشم ...چه میشود کرد یکی به قطره ای ، یکی به جام ، یکی به جویبار، یکی به چشمه ، عادی میشود ..راضی میشود ...ماهی میشود ...منم ماهیم ...اما ...اما عمانم آرزوست ...عمان...امان..این از سردرد است یا نیاز ..نیاز.به پادزهری که بجهم ...برهم ..از سر تنظیم زمان گذشته ...عبور کرده ..از هر چه عقرب وعقربه گذشته ایم ...عطایش را به لقایش بخشیده ...جسم وجان خالی از پندار...خودم رابه دوباره ای، به دنیا آوردم، به زایشی که به دردش هر مادری میمرد ..اینگونه نطفه بستم ..بزرگ شدم ..بیرون زدم ..تمام خودم ، بیرون ریختم ...همه چیز را نخواسته ، برخاستم عق زدم ..بیرون ریختم ..حتا مفهوم مفلوک ، این غریزه وجنسیت را. .ببین، ببین با خود چه کرده ام ..ببین چگونه با تو عشق بازی میکنم ...چگونه با تو می آمیزم ...ببین چگونه در تو فرو میروم ...فرو رفته ام ...جنسیت گذشته همه مندرس شده، بدرد من چه میخورد ؟...گرچه هر تشنه ای به کامم میتواند سیراب ..اما نه .نه ..این جسم وروح دیگر ما را ارضاء نمیکند ...دست شسته ودست بریده ...که به کتف بال ،روییده ام .که پرواز،،که بال گسترده ،..که آسمان پرکرده ام...من تطهیر شده ام ..هرچه، به جبر تفاوت ...هر چند به جبر نیاز...
زن مات ...زن مفتون ...زن مسحور سحر انگیز، مردی ساحر...زن افسون،فسانه افسونگری ... ...زن ققنوس ، بال وواله درآتش ، گر گرفته بود ..زن پروانه، به شوق وذوق میسوخت ...پلک از پلک نگشوده چشم میگشود...میان جنون مرد ...تمام فرو میداد..میشنید ..میدید ..می بوئید ..احساس اینکه میان مرد وعاطفه، تنش رقیق.. پیکرش ذوب میشود .زن تجزیه میشد ...تبخیر !..احساس اینکه مردی در او دمیده ..در او باور...در او بارور میشود ...مفهوم مطلقی که تمام تنش رامعدوم.. حلاج کرده بود ...یک اتفاق هرگز نیافتاده ...یک ...یک ..نه ...هزاران هزار ...در او بی نهایت میشد. کلبه در هذیانی بیمارگونه تند، تن به گریستن داده بود.. مرد قدم میزد وهمچنان ، نفس نفس.. میغرید ، تیرخورده ..گوزن تیر خورده ..میکوبید ومیگفت : ببین عزیزم ..آه ..آخ این راز بزرگ هرشب من با تو است ..اینکه تنها باور عشق تسکینم میدهد...این تنها گناه من بوده که بگریزم ...من گریخته ام ، وتو لاجرم گریخته میشوی..میدانی قشنگ من..حتا نوشتن وشعر..آرامم نمیکند ..اما اینکه تو هستی وبا چشمان سیاهت نگاهم میکنی چرا ...اینکه پیر شدن مرا احساس نکرده ای ..اینکه سفید شدن موهایم رانشنیده میگیری ...اینکه ...اینکه ...اینکه ............. زن خرامان بر خاست وناگهان دیوانه وار چرخید چرخید ورقصیدبدور خودش ..پای کوبان ...جنون آسا ...شوریده موهایش رها شده، چون پرگاری فضای شب را میشکافت ...میبرید ومیدرید ...وبه شوق وناله میگریست ..میچرخید چون گوی به میانه میدان ...به میان کلبه ...به میانه مرد..به میان باران ...به میان شب ...وپراکنده میکرد سکر بی رقیب ،زبان را ...می پاشید دوار گفت نهان را ...میپاشید در هم وبرهم اشک وصدا را :بگو، بگو ... جان ، جانان ، جهان من بگو...جام جهان نمای من بگو ..بگو و بخوان ...مقصود،منظور،محبوب،...بگو وبریز آب بر آتشم ..بگو................... باران میزدو می بارید ...باران میزد ومیبارید ومی بالید به خود ...می بالید که ساز وچغانه به عشق می زند..
مرد میگفت ...ومیخواند...فریاد میزد ...ومیان فریاد و رقص ...میان رنگ و زن ... میان شب ...میان کلبه ...میان در میانه خود ، بروی روی خودش خسته به خواب رفته بود .
......
كاردانی ادبيات فارسي- داري گواهينامه بين المللي رشته نقاشي روي بوم - طراح وگرافيست- استادآموزشي رشته هاي... مينياتور،رنگ روغن ،مدادرنگ...درمجتمع هاي فرهنگي هنري.