داستان-نقاشی
حالاست که سیاهی آغاز می شود نوشته :جهانگیر دشتی زاده
قبلافکر همه چیز را کرده بودم می دانستم که بستری خواهم شد. پرستارجلو افتا د
ومن هم دنبالش ، طول راهرو راکه طی کردیم مقابل یک دربسته که در ضلع شرقی
آسایشگاه واقع شده بود ایستاد، سردرش را نگاه میکنم -یک برگ سفید آچار -
بیماران اسکیزیوفرنی ...با انگشت چند ضربه به در زد بعد ازچند لحظه در بروي پاشنه
اش چرخید :برو تو ...داخل شدم .کسی که درا باز کرد پیرمردی بود تکیده ولاغر ، که
موهای سفیدش مرا بیاد جادوگران قبیله داستانهای کودکیم می اندازد. بر وبر نگاهم
کرد-بعد لحطه ای فال گوش ایستاد. وقتی مطمئن شد آمد روی تختش نشست
مشت دستش را باز کرد ، یک سیگار له شده ،وتاول های تازه ای که میان
خاکسترهای سیاه بالا زده بود. لبخند کم رنگی زد وبا خوشحالی نصفه سیگارش را
گیراندودوباره به چشمانم خیره شد اما نه مثل اول جوری که انگار بهتر با من آشنا
میشود. احساس میکردم همچون ذره ای با جاذبه تلخ چشمانش ربوده می شوم . دو
نفر دیگر یکی جوانک رنگ پریده ای که روی تختش به خواب رفته بود،ودیگری مرد
میانسالی که پتو را تا زیر چانه اش بالا آورده بود و سبیل جو گندمیش را می
جوید.خسته ودرمانده روی تنها تخت خالی رها می شوم. حالا می شویم چهار بیمار
اسکیزیوفرنی!!!.. یک با لش روکشدار یک پتوی تا شده خاکستری یک ملافه سفید
تمامی سهم من از این اتاق می باشد... رویم را به دیوار می کنم و در چشم برهم
زدنی پلاستیک قرصهایم را از لیفه زیر شلواری راه راهم بیرون میکشم ودرزیر تشکم
پنهان میکنم پیر مرد از پشت شیشه غبار گرفته پنجره کبوتر سفیدی را که درپهنه
آسمان خودرا بالامی کشد تماشا میکند ودر حالی که با انگشتان باریکش موهای
سفید وبلندش را شانه میکند چیزی را به زیر لب زمزمه میکند ومن خیلی دلم می
خواهد که گوشهایم را پرت کنم زیر دهانش تا بدانم درسکوت این جاذبه چه وردی
جاری می شود :...کثافتها حالم خوش نیست ...!!مرد میان سال است که با مشت
ولگد بهجان در افتاده،، رویم راکه بر می گردانم می آید وسط اتاق می
ایستد .دنداهایش کلید شده چند مشت هم به سر خودش می زند بعد تنش شل
می شود وروی تختش دراز میافتد. از صدایش جوانک بیدار شده وبهت زده چشمانش
را می مالد بعدنگاهش نرم برصورت من سایه می اندازد نگاهی آشنا.. فکر میکنم که
است که اورا میشناسم کی وکجایش فرقی نمی کند حس می کنم چقدر راحت
سالیان سال می توانم با این چشمها ارتباط برقرارکنم نگاهش همچون چشمان
پیرمرد پر راز ورمزوسنگین نبود صاف راست سبک و لطیف ..
در چنین فاصله ای توانسته ام یک امی پرامین 50 را قورت دهم،
تلخی اش آزارم میدهد دست میکنم برای لیوان آب اما به
پارچ پلاستیکی پر ازآب میخورد ،که پخش می شود کف اتاق جوانک قاه قاه میخندد
بعد آرام شروع میکند به اشک ریختن، سپس نرم و سبک بلند میشود ،پاورچین می
آید کنارم می نشیند،صورتم را می بوسد،وشانه ام را نوازش می کند: خواب خواهرم
را می دیدم،.. چقدر دلم برایش تنگ شده، ...کی مرخصم می کنند ته مانده گریه اش
رادرلرزش لبهایش پنهان می کند لبان کوچک،بینی کشیده،موهای سیاه واندکی
مجعد که چهره زیبایش را طراوت دخترانه ای بخشیده است. : اسمت
چیست؟ :قربان .......می گویم چی دوباره می گوید :قربان مرد...
میا .نسال .بیقراری .می کند: چرا نیا مدند ،لعنتی ها آفتاب نیمروزی سایه
نیمرخ .پیرمرد .را درحالیکه به کونه سیگارش پک میزندروی ملا فه ام ترسناک کرده
است می گویم :خیلی دلت میخواهدمرخص شوی دوباره اشک در چشمانش حلقه
می زند به تپ تپه افتاده است: تقصیر تقصیر من نبود،خودش میخواست شنا کند
،خودش،خواهرم مرد،...گلنار.جلوی چشم خودم توی آب رودخانه.. گلنار غرق شد. در
پره های گوشم صدا تکراروبلند می شود: گلنار ،گلنار،گلنار،گلنار یکمرتبه می بینم
که چگونه گلنار درآب بالا وپایین میرود،در خود ورودخانه میپیچد ودست وپا می زند،
دختری زیبا با دهان کوچکی که آب را فواره میزند،گونه های صورتی وبرجسته ای که
سیاه وسیاهتر میشود ،موهایی مجعدی که همراه با رودخانه موج برمیدارد وپریشان
میشود،وصدایی که دارد خفه میشود کمک،کمک،کمک تمام وجودم منقبض میشود،
روده هایم بالا می آید وراه گلویم را میبندد. باید هرطوری شده کاری کنم، گلنار دارد
غرق میشود،دارد خفه میشود،دارم خفه میشوم به هر جان کندنی شده داد
میزنم:گلنــــــــــــــار وسراسیمه خود را به رودخانه پرت می کنم. صورتم بشدت درد
میگیرد. پیرمرد مرااززمین بلند کرده است. سیگارنصفه اش رامیان لبهای شکافته و
خونینم میگذارد: بکش...هه نمیتوانم..بکش دلت بری جونیت نسوزه،بکش روشن
شی،بکش،... بکش حال کن،بکش جوانک شانه وگردنم رامالش میدهد :تورا خدا
بکش با چند پک پیاپی نصفه سیگارراتمام می کنم. اتاق در سکوت کامل فرو
رفته،فقط نفس های بریده بریده من شنیده می شود. چهره گلنار در آتلیه سرم ظاهر
شده وعکسهایش بر مویرگهای مغزم آویزان. چند ضربه انگشت که به در می خورد
کمی مرا از این خیال بیرون می آورد. داخل می شود، پرستاری که کپلهایش می
خواهد لباس سفیدش را پاره کند: چه مرگتان است ،این سروصدا چیست، بروید روی
تختتان. میرود سراغ مرد میان سال وزیر چشمی مرا می پاید :دراز بکش .مرد می
خوابد وکمی هم شلوارش را پایین می زند : آخ پرستار سرنگ زرد رنگ را خالی کرده
است ..به پیر مرد و جوانک هم دارو می دهد
:آمپولتان بماند برای ...وبه ساعتش نگاه می کند :برای ساعت پنج بعد از ظهر،خب
به من که می رسد نگاهم می کند. چشمان مادرم در صورتش مرا تشر میزند
،هیچگاه چشمهای مادر را اینگونه سرد وخشمگین ندیده بودم،حتی زمانی که تا
صبح نگران وافسرده ،بیدار میماند.بخور: دو کپسول یکی ترومایسین ودیگری رانمی
شناسم،سه قرص که هرسه را می شناسم. اکسازپام-دیازپام- امی پرامین پانزده
میلی. حالافقط یک سرنگ بزرگ قهوه ای در دستهایش باقی مانده : بخواب ...دراز
میکشم کمی هم شلوارم را پایین. سوزن در کپلم می نشیند درد کشاله رانم را هم
کرخت می کند. بالش را گاز می گیرم جای لبهای خونی ام بر سفیدی اش سرخ می
افتد..مثل جای بوسه یک زن هوس آلوده در بستر تنهاییش وقتی خواب رویاهایش را
می بیند ...نشئگی در جان، روحم دویده می شود .میل شدید سیگار ،میل کشیدن
سیگار، میل خوردن سیگار ،میل دود برای جان ،تنم..پیر مرد نگاه حریصم راروی
قوطی سیگارس حس می کند..:بکیر هرچه دلت می خاد بکش گیرکه کار مویو تو
داره بالا مگره ذره ذره داره عشقت تو دلم جا مگره مرد میانسال با لهجه مشهدی
آوازی را که بگوش پرستارهای بخش نمی رسد سرداده است....اصلا فکر نمی کردم
چنیین صدای گرم و محزونی داشته باشد: روز اول به خودم گفتم اییم مثل بقی حالا
کم کم مبنم کار داره بالا مگره قربان دارد انگشتانش را می شمارد ووقتی ده
انگشتش باز میشود دوباره آنهارامی بنددواز نو شمارشش را ادامه می دهد..
درسرم تاری را میبینم که زخمه بر سیمهایش زده میشود. صدای تاردرسرم با آواز
مرددرگوشهایم همراهی میکند... تاسحر جل مزنم خواب به سراقم نمره هی
دلم مثل بچه بهنه بیجا مگره ...دنگ دنگ .....مگمش هر چه که مرگت دیه کوفتی
نمگه عوضش نق مزنه ذکر خدایا مگره ....دنگ دنگ دنگ ...پیرمرد دوزانو روی
تختش نشسته خاکستر سیگارش را در لیوان می تکاند .اینباردودسیگار را همراه با
صدای نامفهومی که بیشترشبیه به ناله است تنها ازسوراخهای دماغش بیرون می
دهد ..
او که عا شق شده پنهون مگه نه مثل اویه که سوار شترو پشتشه دولا
مگره ....حالا طعم شعروآوازراهم درزیر زبانم همراه با طعم خون مزمزه می کنم
طعمی که قطئا هیچ دهانی آنرا نچشیده است
کوتاکردن تا منوتا بیقرو مشته اما دیگه مجنون توی خواب دامن لیلا مگره دیگه
مجنون ..دنگ . مجنون ..دنگ دنگ ...مجنون مجنون مجنون
********
چشم که باز می کنم شب از نیمه گذشته، قربان ،پیرمرد،مرد میانسال،روی
تختشان به خواب رفته اند. سینی غذا روی میزم گذاشته شده است،..دو
نان،مقداری سبزی،یک تخم مرغ نیمرو،. به هر مکافاتی شده یک لقمه می خورم.نه
گرسنه هستم ونه هم حوصله خوردن را دارم،حالم اصلا خوب نیست..سینی را پس
میزنم. دست وپایم مورمورمیکند .حس میکنم یک دارکوب داخل سرم آمده ودارد به
مغزم نک میزند. درفضای نیمه تاریک اتاق پلاستیک قرصها را بیرون میکشم.اینباردو
امی پرامین 50 میلی رابالا می اندازم...به تاریکی پشت پنجره زل زده ام.یک ساعتی
منتظر میمانم،آخرش پیدایش میشود. صورتش مثل ماه میدرخشد.درسیاهی برایم
دست تکان میدهد..سپس آرام از شیشه عبور می کند. مثل فرشته ازروی سه تخت
پروازمیکندومی آید کنارم می نشیند. لباسش خیس آب است ،به تنش چسبیده
وسینه های کوچکش را برجسته کرده است..به چشمانش نگاه می کنم ،چه رنگ
میشی قشنگی،دستهایش را به دور گردنم حلقه میزند.چندجای گونه اش خراش
برداشته، موهای سیاهش را بروی شانه اش ریخته،فقط یک حلقه میان دو ابروی
کشیده اش آویزان،که قطره های آب رابروی بینی اش میلغزاند. مرا نجات نمی دهی
،، نه،،.....می گذاری همینطوری .. تلف شوم می خندد.دندانهایش به چشمم برق
می اندازد..گونه صورتی وخراشیده اش گود می افتد،صورتش را در دستهایم می گیرم
،نرم،پر التهاب ولغزنده دهان را باز می کنم که بگویم تقصیر من نبود، انگشت نشانه
اش را اول بر لبش وبعد برلبم می گذارد. مرا بیشتر به سوی خودش می کشد لبان
کوچکش را بر لبهای زخمی ام می گذارد ومی بوسد. دهانش بووطعم ماهی رودخانه
را می دهد. می گویم گلنار دوستت ....میگوید می دانم .واین می دانم مثل شراب
کهنه ای بیخودم میکند. از کنارم بلند می شود : با من نمی آیی... می گویم
کجا....میگوید رودخا نه... ازروی سه تخت پرواز و پشت پنجره با سیاهی شب یکی
میشود. حالا دوباره صدای تار درسرم بالا می گیرد ...دنگ ...دنگ..دنگ...وصدای آواز
مرد میا نسال..دیگه مجنون..مجنون..مجنون..وصدای دارکوبها ی که به مغزم نک میزنند
تک تک تک..تمام تنم عرق کرده قرص ها را دانه دانه دردستم میریزم...هفت امی
پرامین 50میلی..نه فلوکستین..یازده دیازپام..سیزده عدد اکسازپام ومقداری قرصهای
دیگر که از اول هم نامشان را نمی دانستم ..فکر می کنم که باید کافی باشد درچند
نوبت همه را بالا می اندازم. .حالاست که سیاهی آغاز می شود.....
رنگ روغن ..من درد ميكشم ،تو درماه ميرقصي ! اثرجهانگير دشتي زاده
هرچه دلمان را سنگین میکنه میریزمش روکاغذ حالا شما اسمشو بذارین دلنوشته.....
مینویسی میسرایی که چی بشه وقتی درونت داغون باشه.. هیچ تمجید وتعریفی منو تکون نمیده ...آدمی مثل من که تنها اومده وتنها هم میره توی زمونه وروزگاری که همه مسخ شده ومرده اند و تو هرچشمی که نگاه میکنی انگار یه چشم شیشه ای مثل عروسک جا نهاده اند.
.همه درونها مرده اند خشکیده اند این چه بلایی است سرخودشون آوردن اما بجای همه اینها یه دل خوش کنکی دارم اونم اینه که کودکیم هنوز که هنوزه دست نخورده وبکر باقی مونده برام!مردی که تونسته تو این گرداب وبوران خودشو نگه داره .. تنها تنش بزرگ بشه وقد بکشه اندیشه اش همچنان کودک .
.البته اگه کسی چشمان تیزبینی داشت میتونست حتا رگه های کودکی وجنونه منو تو چهره ام هم ببینه ...باور نمیکنم صدای اینهمه پارا،مثل رودخانه ای بر رسوب و پریشانی من بی خیال عبور میکنند.. باورنمیکنم ..اونم منی که تو خیلی چیزای دیگه تنها برای یک باور مبهوت وومنتظر نشسته ام ،چه گناه کبیره ای !!که تنها به آرزوی همین یک باورم !؟ همه این سالها بیهوده بودند،؟! عجیب است ..و.تنها توانستم خودم باشم همیبن؟!تک وتنها ویه لا قبا!! ...
بری همینم زنده موندمو نفس میکشم بذار به کودکیم به چشم حقارت نگاه کند وبردیوانگیم بخندند چه فرقی میکند من گریز پای را..اما چیزدیگر ی را دراین چشمان جستجو میکردم ..یکی نیامد که چشمانش شیشه ای نباشد یکی نیومد که دلش به وسعت آسمون باشه تا آزاد توش پربکشیم ..همه خرد وکوچک .ومرده ومغرور..دلشونم مثل شعروهنرشون کلیشه ای ومرده بود ...برای من وحشی که میخواستم پرواز کنم دریا شوم سکوت وپرنده شوم ماهی شوم...بخوانم برقصم بمیرم زنده شوم بشنوم بگریم ..ببویم ببینم ..بچینم ..بکارم بنالم..
آخ آخ برای من بی معشوق عاشقی که دست درگردن خود انداخته ام نه به حرف شمس که از سر ناچاری: چون بدر آمدی وهمدلی دیدی عاشقانه دست درگردنش آویز وهمی میرو...وچون بدر آمدی وهمدلی ندیدی که دست درگردنش در آویزی دست درگردن خویش آویز وبه عشق همی میرو..
ما دیوانه ،واله تروزیباتراز آنینم ...که تهمت دل فروشی وتن فروشی مان زنند! مرا چه گناهیست وقتی چشمشان سینه بردریده ما نبیند؟! بروند بجای چشم ،لسکوپ گالیه بدزدند،در حفره دیده فرو کنند تا زهره به گریه نشسته مارا در ظلمت شبانه سینه بنگرند؟!..آری که ما همان دست درگردن خود آویختگانیم ...انچنان درد چلاک بند بند تنم را به سخره گرفته که اگر بخواهم بنویسم وبکشم کاغذ آتش میگیرد مگر کدامین واژه التهاب وگرمانی نوشتن مرا درخود تحمل داشت؟! کدام ..این آدمیان را میگویم ..زن ومردشان فرقی نمکند..همه.. همه تنها دیندشان همان وخون به دل نشستن ما همان ..ماگریزانیم .سرکش ورمیده ایم وآنها آینه بدستانی که تنها چهر ه خود را مینگرند و دل خوش کرده در قفس، بوی گل وهزاران راازیاد برده اند.. همچون مار تنها نیش میزنند ودر چنبره می چرند ومیخزند..! ای کاش اندکی هم نوش به نیش میکشیدند ومی نشستند که شهامت گریه شان نبود؟!...وصد وای ودریغ که خودرا هم ازنیش خود نیش نیش، وریش ریش کرده اند ..حسرت بی دلانی که نمی دانند چه بودند وچه میطلبندومیخواهند ..ازخود وغیر اگرمیبینی می آیم ومینویسم آنچنان واژه ورنگ بیتابم میکند که گر بیرون نریزم مرا درخود میکشندو به تنگ میکشند؟!من نه برترم ونه بهتر .نه مرید ومشتاق ، اندیشه خوب یابدم.!!.مرا چه مجالی وکدام دندانمان تیز بود دراین عمر که درپی خواستن باشیم ؟!هر آنچه داشته ایم،یا بنهاده یا داده ایم .
.عشق وعاشقی را هرگز گرفتنی در میان ومیانه نبود، که تنها دادن وبنهادن است.. دادن جان ودل، ونهادن حسرت وپیشیمانی به گل.نشسته نه به گل نشسته .که ندانسته ذره ذره دانند ودرخود فروروند.. آنگاه بداند که نیش چه بوده ونیششان به چه کار ؟!من سرگشته وحیرانم ازهمه چیزوهمه کس...از این مردمان که می اندیشند وخوب وبد میکنند وبه اختیار به قول خود عاشق میشود ،.. مگر دوستی ، اختیار است یا انتخاب!؟که همچون میوه برچینی وبدندان گزی !؟هرگز کسی نیامد بداند ، مگر اندیشه به درد عشق آید ،یا عشق را اختیاری بوده است؟! .. عشق خود تریاقیست که درمان همه درد کند الادرمان خویش...ا گر چنین بود هربیدلی نامش مجنون بود وهر سنگتراشی را فرهاد وهرعجوزه ای ،لیلی ؟!..بقول حافظ آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست عالم دیگر بباید ساخت وزنو آدمی ..
چه کسی همت ش آید که نترسد وقفس سینه بشکند،ببرد،خنجر برکشد ودل برون آورد،، بدر آورد وبدر آید.. آنگاه تمام آسمان ، نفس کشد ،تا رایحه عشق بداند!؟ شنیده باشد که آنچه کشیده وشنیده نه بوی گل،تنها همی گنداب خودش رابوسیده وبودیده است..کدام دلی به باور، که اگر تمام عالمیان دشنامت دهند اوتو را برسرنهدوسجده ات کند؟! چشمانی که تمام عریانی ات را عوروزیبا ببیند؟! .
..آه خسته شدم از این همه چشمان پرتردید وپرتشدید؟!..نگاهایی که از پوستت عبور نمیکنندوتنها به خاک وگل نه گل به دیده افشانده ان..دتنها دل، دلدار ا داند ورقص دلبری کند ، نه به اندیشه بنشسته باشد ..دلی که شوریده شود دلی که دیوانه شود دلی که باورت کند!!همدلی از جنس خود وخدای خود.. افسوس که هرچه میشنوی حرف است ونخوت ونادانی!! ...حرف باید از پی سوزجگر بیرون زند ..غرو رونخوت هرگز از بزرگی وعشق برنتابد که هرچه خرد ترباشی مغرور تر.. من درپی آنم آنکه به خود اندیشد نه به غیر ،،،عاشقی !!..آنکه دلبری در تنش آواز میشود!؟ازخود رمیده ای که در زمین نگنجد ..نهراسد... دیده ای که از لای قبا بگذرد ودل نشانه کند!!نه تنگ چشمی که به تردید مرا ندیده بنگرد.. آخ وافسوس که در پیله خود خشک مرده ومانده اند دونمی دانند ،عمر بگذشته و آب بجوی رفته را هرگزباز ناید

كاردانی ادبيات فارسي- داري گواهينامه بين المللي رشته نقاشي روي بوم - طراح وگرافيست- استادآموزشي رشته هاي... مينياتور،رنگ روغن ،مدادرنگ...درمجتمع هاي فرهنگي هنري.