شعروداستان

شعر
جاده اززیر پایم
نمیگذارد این زبان
بردلم راه میرود
لای این ضرب المثل را جرزمیگیرم
گذشته گذشته است !
این ماضی اصلن بعید نیست
از اول هم نبود
توهم موریانه خورده
تاریخ پردروغ زمان حال
زبان دراز
جای خودش هم
نمی توانست حرف بزند
که بخواهد با گاو آهن احمقش
یک جریب از آوازم را
مثلن درگوشه دهانش واروکند
شما نگاه کنید
وقتی یک پیاله دوغ پراز پونه
گلوی مرا مست میکند
یادرگردی سوراخ همین کلید
شهرزاد قصه هایش را
ردیف می چیند
تمام جاده
زیر پای خودم دهان بازمیکند
شخم میخورد
گذشتن از این ماضی
اصلن بعید نیست
سودا
جلوی حجره پدرم لنگ لنگان ایستادبا نگاهی که نه مرا میدید ونه مردم بازار
را حس میکرد.دست میان موهای سفیدبه شانه ریخته اش فروبرد،با
دست دیگر عصایش رابروی سنگفرشها کشید..
نگاهم نوشته های پیچ خورده روی کشکول را میکاوید که صدایش پیچید:
ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن
کلمه ها گداخته آمدند ..خواندن از یادم رفته وقتی واژه های زنده بر
پوستینش کمانه میکرد..لبهای وا مانده ام حتا صدای گرمش را در اذدحام
فوج فوج مردم بی خیال وخسته ، میخواند..میشنید،میدید ،،مینوشید و
مینوشت....مانده درنقش ترنجهای دلکش ردایش که درست در جانماز
مادرم مرا به سجده می انداخت
حالا کجایم ؟! آیابه سودای رزق ونان خانه نشسته ام دردلواپسی های
پدر،وقتی ریالی نشانش نمیدادم ،یا به نقش ونگاراین ترنجهای دهان
واکرده که مرا در نگین های سبز به گردابی عجیب سرفرو میکردند؟!باغ جان را تازه وسرسبز دار قصد این بستان واین مستان مکن
بیت بیت شراب شعر،در بند بند جانم میریخت ..وبا مزه هردوچشم
بلعیده شد..آواز یک قناری مست ورها شده که بر تمام خستگی هایم خنج
میکشید..تصور عشق وندای دختری عجیب که ،مجهول ترین احساس مرا
میکاوید تا صدایش را پنهان کند..یا نفسهای نرم یک ماهی از لبان سرخ..
چه میخواستوچه میکرد این پیرژنده پوش گریز پا ،بادلی درگیروبی تدبیر ..
مگر به اشارت انگشتان پر انگشترش مرا به غنیمت میگرفت ..یا رازنگاه
توفنده اش مرا به بازی گرفته بود..در پی چه آمده بود؟ً! به پیشواز آدمی
که به تکانی اندک سراپا آماده ریختن بود؟!
میدانست ..نمیدانست ..نمیدانم ..مجال نمیداد ، صدایش را میان اندیشه ام
فریاد زد تا مرا به سکوت خیال رعب انگیزش محتاج کند:
چون خزان بر شاخ وبرگ دل مزن خلق را مسکین وسرگردان مکن
پلکهای بسته اش به اشارتی مرا آنچنان سست وکرخت کرده بودکه تنها
اشکهایم نشانی کوچک ازبی اختیاری جنون بودکه بر چهره ای سرگردان
گره میزدم ..مسحور یک نگاه آشنا،بی بهانه می ماسیدم در نای وناله اش ..در
شکنج تسبیح صد دانه اش ..دانه دانه میریختم ..بند بند جدا میشدم
نه بیش وبیشتر در لبانش بویده بوسیده میشدم ..در گلویش
شنیده ..درردایش رقصیده ..رقص کنان میدرید پنهانی ترین عقده های مرا
به نیشتری ...سرباز میکرد..خونابه جان وجگر ریخته میشد..مرا نه خجلت از
نگاه عابران ،آزرده میکرد ونه تماشای چشمان پر آتشش
بردرختی کآشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن
درویش به راه افتاد،اما من درخود مانده بودم ..درخود نه مانده درخود مرده
بودم ..میمردم وزنده میشدم ..اودرخود میرفت ..ومن از خود رمیده میشدم
شمع وجمع خویش را برهم مزن قصد این پروانه حیران مکن
زانوهایم سست ،کمر خم کرده ،گیج ومسخ شده ف از چشمهای دریده
مردم عبور میکردم ..هنوز آواز درویش پرواز کنان می آمد،گوش به گوشه
گیوه هایش کشیده میشدم ..من میرفتم یا او می آمد..کلمه ها تنه میزدند..
تنه میزدند به زن به مرد به پیر به کودک ..سرا سیمه راه باز میکردندمرا دوره
کرده بودند ..مرا که بروی کرسی وا رفته بودم
نیست در عالم زهجران تلخ تر هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن
كاردانی ادبيات فارسي- داري گواهينامه بين المللي رشته نقاشي روي بوم - طراح وگرافيست- استادآموزشي رشته هاي... مينياتور،رنگ روغن ،مدادرنگ...درمجتمع هاي فرهنگي هنري.