شعر
۱
لبان من
آن گونه لرزيد
بر گونه ات
كه دست بي اختيار
شانه بركند
بياويزد گيسو
بر شانه ها
آن گونه
كه بياميزد دوزبان
درخيس بوسه اي
وين گونه ريختن
آميختنی نبود
آويختن شعله بود
بر دار حلقه هاي دود!
كشف خاكستري عجيب
قبل از پيدايش آتش
كه شانه به شانه ی نفس
که تاهنوزهم
برگونه تو
پاشيده مي شود
۲
به یک تنفس مصنوعی
یک بوسه عمیق
نیاز مبرم دارم
آهای ی ی ی …..
-کسی صدای مرا می شنود !؟
-کسی صدای…
-کسی…
میان جنگل –دامون –درختان دار-افراشته
خورشید ازتیغ شاخه ها
عبور پیدا نکرده
صدای من پیچیده بود
برشانه پروانه ای
لبان سرخ
یک بوسه عمیق
نفس های حوا-بی هوا-
برای زنده ماندن آدم
درهوا می دوید
حرف های دوستان شاعرم...
به اميد جاري بودنتان
متشكرم از دعوتتان
م.آرمان
هر دو کار را خوندم . فرم کاراول و زبان کار دوم را بهتر دیدم . به نظرم زبان هر چه به روز تر باشد مخاطب بهتربا آن ارتباط برقرار می کند هر چند با این کار هم ارتباط برقرا کردم اما زبان امروز من این زبان آرکائیک نیست و اینکه در کار دوم به عقیده من پاراگراف آخر خود شعری کامل است .یا حق
بی تعارف شعر زیبایی بود
زبان قوی و رسایی داشت . مفاهیم زیبایی هم توی کار موج میزد
امروز یه شعر زبا خواندم
سپاس
شعر اول: شاعر با پیش درامدی عاشقانه با تصاویری گرم خواننده را می برد تا در بند انتهایی و آنجا نمی گویم که بسوزاند بل فراتر از آن به آتش بکشد آن هم آتشی پیش از کشف آتش و خاکسترش را به باد دهد همان که منصور حلاج گفته بود و همان که حافظ گفت "درد عشقی کشیده ام که مپرس" و ...دست مریزاد
و شعر دوم : شعرت را خواندم آدم و حوا را دیدم و حرکت شاعرانه شما را در به تصویر کشیدن نفس حوا که در بی هوایی نفس آدم در پرواز بود تا نجاتش دهد یک نفس مصنوعی و یک بوسه عمیق اما جدای از همه زیبایی یک کلمه این شعر مرا ، من جنگل نشین را از وادی شعر عبور داد و آن نبود جز "دامون" و یک لحظه در عالم خیال در عمق جنگل فرو رفتم و پژواک صدایم را در دامون شنیدم ... بگذریم رفیق دامون جای عجیبیست!
زبان هر چند کلاسیک بود
ولی تلاشت را برای دست یافتن به فرم تحسین میکنم دوست من
چه زیبا با این خط های دلداده
سطر به سطر... آمدم تا خنکای احساسی
که جان را چون حریر پرده ای می رقصاند
شعر زیبا و لذت بخشی بود
برشانه پروانه ای
لبان سرخ
یک بوسه عمیق
نفس های حوا-بی هوا-
برای زنده ماندن آدم
درهوا می دوید
بسیار بسیار زیبا ...
ممنون از دعوتتان
شاد بمانید و بهاری دوست عزیزم

بادرود و احترام جناب دشتی زاده گرامی
شما باید آنقدر با متن خود درگیر باشید و بدانید که زبان را از این فخامت بکاهید و با آن ساده تر نه از نوع سهل انگارانه اش برخورد کنید : وین گونه .. آمیختنی و یا آویختن که بطور معمول در زبان روزمره کاربردی ندارد و بند آخر شعر اول هم اصلا ارتباط را از متن دور کرده .... شعر دوم که زبان برخورد منطقی تری دارد اما در پرداخت بعضی سطرها دچار مشکل است . اما پایان بندی شعر بهتر انجام شده و شعر در پایان قوت گرفته است .
زیبا بود
شعر اول
روانی یک رود را تداعی می کرد
این تداعی
با اوج و فرود آواها نیز لمس می شود
سپاس از دعوتتان
با احترام
چیزی که در زبان شعرتان بیشتر جلوه گری می کند , خواسته یا نا خواسته زبان رنگ و نقش است . شعر نخست روایتی به قدمت گذشته ای شیرین است که در لفافه ی زبان امروز ی عیان می شود سنگین ولی آرام.
شعر دوم نرم و لطیف است . گوشه های دلباختگی یک تراژدی را به نمایش می گذارد . به فراخور می تواند دلی را خرسند یا نگاهی را با اشک بیامیزد .
شعرتان زیبا بود
تا درودی دیگر
شعر زیبایی بود که تناسب زبانی متفاوت با مفهومی که هم سویی عمودی و افقی اش را در ساختاری منسجم عرضه می کرد از این شعرت لذت بردم
امروز روز خوبی بود . چون در ابتدای روز شعری خواندم از جناب دشتی زاده که شاید یکی از دهه 60 یا 70 هایی باشد که این روز ها خیلی خبری از آنها نیست
شعر ایشان نوعی حرکت داشت که شاید خاص نوشتن خودشان باشد نه دهه یا زبانی که در ان مشغولند فرم شعر بسیار کامل و درست رعایت شده بود و من مهمترین ویژگی این شعر را در این میبینم که هیچ کدام از این دو شعر از تعدد تصاویر رنج نمیبرد و مخاطب به سادگی با خوانش اول خودش را در شعر احساس میکرد . شاعر در هیچ جا فرمان خاصی صادر نمیکند و تنها یک روایت ساده شعر را به پایان میبرد . و مهتر از همه این که جریان شعر در طول شعر جاری بود و هیچ خط اظافه ای نداشت .
لذت بردم واقعا لذت بردم درود
| شهرام بیانی(ئاکو) | |||||||||||||||||
|
درود شاعر گرانقدر
| |||||||||||||||||

